سلخ
علی جوانی بیست هشت ساله ، اهل تهران و فارغ التحصیل رشته گردشگری است . او در دانشگاه بادختری به نام بهناز که در رشته محیط زیست مشغول به تحصیل بوده آشناشده وباهم ازدواج کرده اند . بهناز اهل روستای سلخ بندری در جزیره قشم است و در مدت تحصیل در خانه عمویش که ساکن تهران است زندگی می کند . آنها حتی مراسم عقد وعروسی را در خانه عموی برپا کرده اند . بهناز هم اکنون باردار وزمان به دنیا آوردن فرزندش نزدیک شده است. مادر بهناز طی تماسی از او می خواهد که برای زایمان به نزد آنهابرود . علی از زمان ازدواج به آن روستا که تعریفش را از بهناز شنیده نرفته است وبسیار مشتاق است تا آن روستا را از نزدیک ببیند.آن دو با هم تصمیم می گیرندو راهی سلخ می شوند. در فرودگاه قشم از هواپیما پیاده می شوند تا ادامه ی راه را با لنج بروند . آن روز هواکمی طوفانی ودریا ناآرام است وکسی جرعت دل به دریا زدن ندارد اما ناخدایی به نام خانم سالاری که اولین ناخدای زن در منطقه و بسیار پردل وجرات است بالاخره اجازه را از برج می گیرد وحرکت می کند . در طول مسیرخانم سالاری وقتی می فهمد که بهناز حامله است وهمسرش اهل این منطقه نیست به آنها پیشنهاد می دهد که در این فصل که دریا همیشه طوفانی است سعی کنند با قایق زیاد از روستا فاصله نگیرند. او شماره ی تلفن همراه خودش را به بهناز می دهدتا در صورت لزوم با او تماس بگیرند. زیبایی منطقه نظر علی را بسیار به خود جلب کرده است وچون رشته گردشگری خوانده فکرهایی به سرش می زند.
مردم روستای سلخ با ماهیگیری ولنج سازی و سفر به کشور های هم جوار حوزه،امورات زندگی خود را می گذارند .بهناز چون عاشق عکاسی ومحیط زیست است هر روز با علی به مناطق مختلف جزیره و روستا می روند و عکس می گیرند .
تاجری بنام قباد که اهل آن روستا نیست صاحب چند لنج است و مردم ساده و فقیر روستارا با پول اندک به کار می گیرد . اوبا ترفندهای مشارکت مردم در تجارت از اموال ودارایی آنها جهت سود خود استفاده می کند و با خام کردن جوانان و قول سفر به کشور های عربی از آنها بیگاری می کشد. پول و ثروت او باعث شده است که مردم مطیع او باشند و به ظلم و زورگویی او اعتراض نکنند.چون تنها کسی که توان مالی خرید صید مردم را دارد وازامکانات حمل ونقل برخوردار ست قباد است ومردم می دانند که اگر کمک قباد نباشد دیگر نمی توانند صید خود را به پول تبدیل کنند. قباد از این نقطه ضعف مردم سو استفاده کرده وبامبلغ خیلی نا چیزی حاصل دست رنج مردم را ازچنگشان در می آورد. در این میان تنها کسی که بااو مخالفت می کندحاج رسول پدر بهناز است . حاج رسول جز یکی از معتمدین روستا و ماهیگیر است .علی در همان مدت کوتاه اقامت خود در روستا تا حدودی با شخصیت قباد و کارهایی که با جوانان روستا می کند آشنا شده و همچنین با وقوف به ظرفیت های بالای منطقه به حاج رسول پیشنهاد می دهدکه با کمک جوانان روستا و همچنین کمک مالی پدرش در روستا ، منطقه گردشگری و پروش میگو راه بیندازند تا بدین ترتیب هم زیبایی ومحیط زیست منطقه که به تدریج درحال نابود شدن است نجات یابد وهم جوانان از بیکاری خلاصی یابند . توضیحات علی و تاییدات همسرش بهناز با عث می شود تا حاج رسول با اهالی روستا در مورد پیشنهاد علی صحبت کند . پیشنهاد علی به گوش همه می رسد و مردم را تحت تاثیر قرار می دهد . خبر حتی به گوش قباد هم می رسد و او را بسیار آشفته و نگران می سازد چرا که آینده خود را درخطر می بیند که اگر جوانان به طرف علی گرایش پیدا کنند کار وکاسبی او نیز از رونق می افتد. این پیشنهاد علی که در روستا خبر داغی شده وهمه درباره ی آن حرف می زند قباد را چند روزی است که از خواب وخوراک انداخته واو را به فکر چاره برده است.
در همین اثنا روزی علی و بهناز به اصرار بهناز برای عکاسی ازعقاب مصری که یکی از نادر ترین پرندگان منطقه است به داخل جزیره می روند. آنها قایق خود را در گوشه ای می گذارند وبه عکاسی وگردش مشغول می شوند ودر مورد طرح های علی صحبت می کنند . هوا رو به طوفانی شدن می گذارد . آن دو غرق در زیبایی طبیعت مشغول عکاسی هستند. جزر ومد دریا به دل جزیره چنگ می زند . علی که هرگز در چنین موقعیتی قرار نگرفته نگران است . بهناز احساس درد می کند وحال مساعدی ندارد . علی از دیدن حال او پیشنهاد می دهد که برای امروز کافیست. آنها به طرف قایق برمی گردند ولی از قایق خبری نیست . مد آب قایق را به حر کت درآورده وبرده است . جریان ناآرام دریا هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود . آن دو داخل جنگل حرا گیر افتاده اند و وضعیت بد هوا وناراحتی بهناز علی را حسابی گیج کرده است.
سهام مادر بهناز نگران آن دو شده و به حاج رسول خبر می دهد. او هم نمی داند که کجا باید دنبال آنها بگردد . خبر گم شدن آنها در روستا به گوش همه می رسد عده ای برای کمک به خانه حاجی می آیند . اما چون دریا طوفانی است حاجی اجازه نمی دهد که با قایق برای پیدا کردن آنها بروند . یکی از اهالی پیشنهاد می دهد که از قباد که لنج دارد کمک بگیرند اما چون حاجی باقباد میانه ای ندارد پیشنهاد او را رد می کند . یکی دیگر از اهالی پیشنهاد می دهد که از خانم سالاری کمک بگیرند . سهام می گوید که اتفاقا خانم سالاری با بهناز دوست است و اگر از او کمک بخواهیم به ما کمک می کند . با او تماس می گیرند و خانم سالاری می گوید که در جزیره قشم است و تابه سلخ بیاید مدتی زمان می برد.اما سعی خودش را می کند تا به موقع برسد.
درد بهناز بیشتر شده است . علی از بهناز می خواهد تا همان جاگوشه ای بنشیند و او به دنبال قایق بگردد.کمی آن سوترمتوجه لنجی می شود . علی با صدای بلند از آنها درخواست کمک می کند و می کوشد تا آنها را از وجود خود آگاه سازد ، اما بی فایده است . آنها بی تفاوت به علی در حال حرکت هستند. علی نزد بهناز باز می گردد و جریان را بازگو می کند. وضعیت بهناز هرلحظه بدتر می شود . که این امر مسلما خطراتی را هم برای بهناز وهم برای جنین در پی خواهد داشت . همان لنج دوباره اطراف آنها ظاهر می شود و بهناز با دیدن آن در می یابد که آن لنج ، لنج قباد است . قباد از داخل لنج با دوربین شکاری علی وبهناز را تماشا می کندواز دیدن صحنه ی در ماندگی آنها لذت می برد . آب در حال بالا آمدن است و بهناز دیگر توان حرکت ندارد وفریادش در میان صدای امواج دریا گم می شود .علی دست پاچه به هر طرف می رود تا کاری بکند ، اما دستش از همه جا کوتاه شده است . او در فریادش خداراصدا می کند واز او کمک می خواهد .
اهالی روستا نگران ، منتظر خانم سالاری هستند. بعد از ساعتی خانم سالاری می رسد . عده ای از روستایان وخانواده بهناز سوار لنج او می شوند به پیشنهاد سهام که از امکان رفتن آنها به جنگل حرا می گوید ، خانم سالاری سکان لنج را به آن منطقه می چرخاند. مد آب بیشتر وبیشتر می شود. نگرانی در وجود تک تک اهالی نمایان است . هوا رو به تاریکی میرود اگر نتوانند آنها را پیدا کنندآنهارا از دست می دهند . در نزدیکی جنگل حرا لنج قباد را می بیند که از طرف جنگل می اید خانم سالاری از انها می پرسد ولی قباداظهار بی اطلاعی می کند.
بهنازاز سرما به خود می لرزد . علی کاپشن خود را درمی آورد و به تن او می پیچد. آنها در آب وگل دست وپا می زنند . در آن تاریکی شب علی صدایی را می شنود . ابتدا می اندیشد که بازهم قباد است . اما این بار صدایی به گوش می رسد . انگار کسی آنهارا صدا می کند . علی راهی که بتواند آنها را از وجودشان با خبر سازد به نظرش نمی رسد . نهایتا با فلش دوربین بهناز که پشت سر هم می زند تلاش می کند انها را با خبر سازد . یکی از اهالی نور را می بیند و به خانم سالاری خبر می دهد. او هم به آن طرف حرکت می کند و سرانجام علی وبهناز را پیدا می کنند . با وضعیتی که بهناز دارد او را به داخل اطاق لنج می برند اما طاقت بهنازتمام می شودو فرزند خود را در داخل لنج در دل جنگل حرا به دنیا می آورد وچون فرزندش دختر است اسم او را حاج رسول حرا می گذارد. انها به روستا برمی گردند خوشحالی در وجود مردان وزنان اهالی که انسانهای مهربان وپاکی هستند نمایان است واز گفته های علی که لنج قباد به انهانزدیک بود اما کمک نکرد نظر اهالی روستارا نسبت به قباد عوض می شود وهمه با پیشنهاد علی برای پرورش میگو وآباد کردن منطقه برای گردش گری موافقت می کنند و تصمیم بر آن می شود که از فردای آن روز اقدامات خود را شروع کنند .
اولین مرحله انتخاب قطعه زمینی برای راه اندازی کمپ گردشگری است . علی زمینی را کنار دریا برای این کار انتخاب می کند که از نظر استراتژیکی بسیار مناسب یک سایت تفریحی و گردشی است . عملیات نقشه برداری با حضور مهندسان آغاز می گردد که ناگهان قباد از راه می رسد و می گوید که آن زمین به او تعلق داشته و در واقع انبار لنج های اوست . او بنای مخالفت سرسختانه ای را با علی می گذارد . علی پیگیری های خود را برای یافتن صاحب واقعی آن زمین آغاز می کند و در این راه از هیچ تلاشی فرو نمی گذارد . او در نهایت در می یابد که آن تکه زمین نه تنها به قباد متعلق نیست بلکه صاحب مشخصی نیز ندارد و در واقع دارایی کل مردم روستا به حساب می آید . علی در اولین قدم کار خود پیروز است و موفق می شود زمین هایی که قباد به زور از مردم روستا گرفته بود را از چنگ او در بیاورد و او را شکست دهد. سرانجام پروژه ی عمرانی کمپ گردشگری و تفریحی با همت تمامی مردم روستا و کمک های مالی دولتی و همچنین کمک های پدر علی به راه می افتد و عده ی زیادی از جوانان روستا در مراحل ساخت و ساز آن فعالیت می کنند . سنگ اندازی های قباد اما تمامی ندارد و همین کارهای او باعث می شود تا نفرت مردم روستا روز به روز از او بیشتر و بیشتر شود . آنها وقتی کوشش ها و جدیت علی را می بینند هر روز بیشتر از روز پیش به او اعتماد کرده و به سمت او گرایش پیدا می کنند .
اما ناگهان اتفاق ویژه ای در منطقه ی کمپ تفریحی روی می دهد و یکی از کارکنان کمپ که از جوانان روستا نیز هست در درگیری با آدم های قباد که به دستور قباد و به قصد بر هم زنی کمپ به آنجا حمله ور شده بودند ، کشته می شود . خبر در کل روستا می پیچد و تمام روستاییان برای کمک به آنجا می آیند . خبر حتی به گوش قباد نیز می رسد و او ترسیده و درمانده قصد فرار به سمت یکی از کشورهای حاشیه ی خلیج فارس را می گذارد . پلیس نیز در جریان امر قرار می گیرد و برای یافتن قباد راهی دریا شده و طی یک عملیات ویژه ی دریایی موفق به دستگیری او می شود . با از میان برداشته شدن عاملی همچون قباد ، اکنون تمام نیروها در روستا به سمت آباد سازی و راه اندازی کمپ گردشگری و پروژه ی پرورش میگو همسو هستند . تا اینکه سرانجام جوانان و مردم روستا با پشتکار و جدیت فراوان از پس این مهم بر می آیند و موفقیت خود را همگی در کنار هم به جشن و پایکوبی می نشینند .
پایان
بنام خدا
مترسک خاکی
طی تماس تلفنی که ناصر خاکی با وکیل خود می گیرد متوجه می شود که وکیل (فرتوسی)خانه پدریش را که در ان خاطرات بسیاری ازکودکی خود دارد را به ازای مهریه همسر سابقش هلیا به نژاد داده است بنابرین ناصر خاکی پس از هشت سال به وطن بازمی گردد اوبرای فرار از واقعیت های زندگی وروابط خانواده گی اش که مخدوش گردیده است در یکی از کشورهای اورپای سکنی گزیده است ده سال پیش رابطه ناصر وهلیا به نقاشی چهره زنی که از تصوروخیالات خاکی به وجود امده بود کمرنگ می شود این تابلو بهانه ای است بد بینی هلیا و پافشاری ناصر برای نگه داشتن ان نقاشی به حدی می رسد که درگیری ان دو بالا گرفته وبا از بین بردن ان تابلو به دست هلیا ارتباطشان به کلی مخمل گردیده وسرانجام به جدایی وطلاق کشیده می شود
پس از باز گشت به ایران بی درنگ سراغ خاطرات از دست رفته اش به خانه پدری می رود که تبدیل به هتل شده است او برای اقامتش همان هتل را انتخاب می کند ناصر با دریافت اینکه داشته های کودکیش نقش بر اب شده است درصد برمی اید که هتل را از چنگ هلیا بیرون اورد مهماندارهتل رفتار مشکوکی دارد که از دیدگان خاکی پنهان نمی ماند ناصر خاکی همه زندگی خود را از دست رفته می بیند بااین توصیف که می داند که باز یافتنش به یک رویای دور از دسترس مبدل شده است او خود را برای نبردی خود باخته آماده می سازد که مقابله با هلیاست حس انتقام در اوموج می زند خاکی خودرا نیز بازنده مرگ می داند وهرلحظه نشانه های مرگ را درزندگی پرالتهاب خود می بیند گویی مرگ در کالبد انسانی به سراغ او می اید
خاکی به دفتر وکالت فرتوسی می رود ونارضایتی خود را از اینکه باغ پدریش به هتل تبدیل شده است رااعلام می کند فرتوسی نیز اعلام بی اطلاعی از علاقه ناصر به آن ملک می کند وبه او می گوید که مهریه همسرش با ان ملک برابری می کرده بنابرین انرا انتخاب کرده است وبقیه اسناد املاکش دست نخورده نزد اوست که در اسرع وقت مسترد خواهد شد خاکی برای باز گرفتن هتل از فرتوسی کمک می خواهد ولی فرتوسی این کار را بیهوده می شمارد
ناصرخاکی از طریق قانونی دست خود را کوتاه می بیند وبه سراغ پسرش کامران می رود اوپس از دیدن گالری کامران متوجه می شود که در این سالهایی که دور از فرزند بوده اوراه پدرراعاشقانه پیش گرفت پس از اینکه کامران می فهمد که پدر نه برای خود او بلکه برای ملکش نزد او امده او را مجددا ناامید می کند وبه جز مادرش هلیا از دو فرد دیگر که در هتل با انها شراکت دارند سخن می گوید وخرید هتل را امیری خطیر وغیر قابل دسترس می خواند
در یکی از شبها ذهن مشکوک وبیمار خاکی بیدار می شود احساس می کند که در اتاقی که در ان اقامت دارد سایه ای او را فرا می خواند حس ترس ودلهره براو چیره شده است او برای گریختن از سایه ها از اتاقش بیرون می رود که با قطرات خونی که بر روی زمین ریخته شده است مواجه می شود اوقطرات خون را دنبال می کند تا به کنار اتاقی می رسد می خواهد درب اتاق را بزند که صدای مهماندار مانع می شود مهماندار می گوید که این قطرات خون خون دست اقای فضلی است که براثر جراحت شیشه به وجود امده است مهماندار خاکی از صحنه دور می کند ناصر خاکی شک وشبهه اش به او بیشتر می شود تصور می کند که مهماندار قصد ازار واذیت او را دارد صبح روز بعد خاکی برای تجدید خاطراتش به پاساژی می رود که در سالهای دور در ان گالری نقاشی داشته است او گالری خود را می بیند که تبدیل به لوازم موسقی شده است چشمش به تابلو نقاشی می افتد که زنی زیر تک درختی استاده است وویولون در دستش است ومی نوازد ان تابلودرست جایی گذاشته شده که همان تابلو نقاشی که زندگیش را دستخوش نابسامانی هایی کرد گذاشته شده است در همان حال صدای نواختن ویولون در پاساژ طنین افکن می شود دراین هنگام با بر خورد کودکی به خاکی که مشغول بازی کردن است از رویایش بیرون امده اما هنور صدای ویولون طنین انداز است خاکی صدارا تعقیب می کند تا نگاهش به مغازه ای که درست روبروی گالری قدیمش است می افتد صدای ویولون از درون مغازه لوازم موسقی می ابد دختری نشسته ویولون می نوازد دختر که سایه نام دارد شباهتی با تصویر ذهنی خاکی دارد که چند سال قبل برروی بوم نقاشی پیاده کرده است ناصرخاکی متحیر متعجب ازاین اتفاق سعی می کند ارتباطی کلامی با سایه برقرار کند باتمام ممانعتهای سایه ناصر سرانجام موفق می شود بااین اتفاق زندگی خاکی دگرگون می شود واوبه خودشناسی تازه ای می رسد
کامران خاکی که زندگیش را سوخته تباه می نگارد وارتباط با پدرش را مخدوش می بیند راهی جز طعنه وکنایه زدن به مادرش را نمی آزماید اوباپدر به جاده ای می رود تااززندگی خود ودختر مورد علاقه اش با او سخن بگوید اماپدر از دیدن بهار (همان شخصی که به کامران قول ازدواج داده است ) سرباز می زند زیرا می داند که بهار شاگرد موسقی هلیا به نژاد است وبرای دیدن ان دختر ارزشی قایل نمی شود در این گیر ودار پیرمردی کنار جاده قدم می زند پیرمرد فقط به زمین نگاه می کند آن دو کنجکاو می شوند وپیرمرد را سوار ماشین می کند پیرمرد از موچه های که زیر پاهای بزرگ انسانهای له می شوند صحبت می کند وبه خاکی می گوید شبی مورچه ای را زیر پایش نادیده گرفته است که ناگهان شیشه اتاقی در هتل که در ان اقامت داشته است می شکند وجراحتی را بر دستش به وجود می اورد بعد از صحبتهایی از این قبیل پیرمرد خود را معرفی می کندکه نامش فضلی است سرانجام از اتومبیل خارج شده وبه مسیر دیگری حرکت می کند خاکی متوجه می شود که این پیرمرد همان فضلی است که شب گذشته قطرات خونش برزمین ریخته بود به سراغ اومی رود ولی این بار از اواثری نمی یابد
هلیا قصد شکستن غرور خود می کند وبه گفته خود نه فقط به خاطر کامران بلکه این بار به خود وعشق از دسته رفته اش به سراغ ناصر برود واخرین شانس زندگی مجدد را بیازماید امااین بار نیز خاکی به هلیا وزندگیش پشت کرده واز او می خواهد که حتی خاطرات را بسوزاند
رابطه سایه وناصر به قدری قوت می گیرد که خاکی تمام تصمیماتش را که اعم از گرفتن هتل وبازگشت خارج و...است را زیر پا می گذارد وحتی سایه مرگ که دائما در تعقیب وی بود ه است را به دست فراموشی می سپارد سایه ناصر را به صرف شام به منزل خود دعوت می کند در همان شب اتفاق دیگری در هتل روخ می دهد ان هم سرقت مدارک ناصر خاکی از چمدانش که درون اتاق است فردای ان روز که ناصر با وکیلش فرتوسی قرار ملاقات گذاشته است تا املاکش را به نام خود باز گرداند متوجه می شود که مدارکش مفقود شده است اوقرار ملاقات خود با فرتوسی را به هم می زند وچون به مهماندار هتل مشکوک است این سرقت را از چشم او می بیند بعد از این اتفاق خاکی که پریشان حال ومضطرب شده است می خواهد با سایه ارتباط تلفنی برقرار کند اما سایه جواب تلفنهایش را نمی دهد خاکی به پاساژ هنرمندان می رود تا شاید بتواند در انجا بیابد اماگالری سایه بسته است در این حین دوست وهمسایه قدیمی که رضا نام دارد وعکاسی پیشه اوست خاکی را می بیند وبه اتلیه عکاسی خود اورا دعوت می کند به اسرار رضا که می خواهد ازناصر عکس یادگاری بگیرد اورا جلودوربین عکاسی قرار می دهددر این لحظه گوشی همراه ناصر زنگ می خورد مهتاب (همسرفرتوسی )پشت خط است اوچون ازرفتارو حرکات فرتوسی خسته شده واز رابطه های مشکوک او با هلیا وحتی منشی دفترش با خبر است جریان شراکت شوهرش وهلیا ورابطه انها را به ناصر توضیح می دهد
ناصر خاکی اسناد املاکش را که در دست فرتوسی است می خواهد اما فرتوسی نه تنها خواسته اورا اجابت نمی کند بلکه سعی دارد موانعی بر سر راه اوقرار دهدتااورا از امانتش دفع کند ناصر با شنیدن این خبر پریشان حال تر شده وبا کامران تماس تلفنی برقرار می کند تااز علت پنهانکاری شراکت فرتوسی در هتل را بخواهد کامران نیز پدر را برای توضیح به رستورانی دعوت می کند وبه او می گوید که بهار نیز در کنارش هست خاکی ناچار دعوت کامران را پذیرفته وبه رستوران می رود اووارد رستوران می شود وسر میزی می رود که کامران وبهار نشسته اند ناگهان نگاهش به نگاه بهار گره می خورد بهار همان سایه است که زندگی خاکی را متحول کرده است خاکی با از دست دادن مدارک وشنیدن شراکت فرتوسی در هتل پریشان حال بوده است واین قرار ملاقات نیزکه خود علتی بزرگ بوده است اورا به جنونی انسانی هدایت می کند اودیگر می داندکه بازیچه ای در این بازی بوده وبازیگردان کسی جز هلیا به نژاد نیست (تصورخاکی)اومی انگارد مدارکش توسط هلیا به سرقت رفته است وبه همین خاطر به خانه هلیا می رود تا انها را باز پس گیرد
در هتل اتفاقات دیگری می افتد تلفن زنگ می زند ومهماندار جواب می دهد پشت خط فرتوسی است که مهماندار اطلا عاتی از خاکی به او می دهد
خاکی به منزل هلیا رسیده است وپس از مشاجره ای لفظی درگیری بین ان دو شدت می گیرد که ناصرکنترل واراده خود را از دست می دهد وباگلدانی که روی میز است بر سر هلیا می کوبد واونیز نقش بر زمین می شود ناصر خاکی چشمهایش را باز می کند اودر اتومبیلی نشسته که فضلی راننده ان می باشد فضلی خاکی را به سرزمینی می برد که برای خاکی ناشناخته می باشد
در تصویرآخر بیابانی ملمو از مترسک می بینم که ناصر خاکی به ان می پیوند
پایان :بهمن ماه 86
نویسندگان :صادق جعفرزاده ومحسن دین محمد
فاتح جوان 25 ساله ، اهل ارومیه و کارگرپتروشیمی است . پس از مرگ پدرش سرپرستی دو خواهر ومادرش را بر عهده دارد . او چند سالی است که شیفته دختری در همسایگی شان به نام نازنین شده است . اما به خاطر وضعیت بد اقتصادی که با آن دست به گریبان است از طرف خانواده نازنین جواب مثبت نمی گیرد. چراکه استدلال پدر نازنین این است که فاتح اگر خیلی زرنگ باشد تنها قادر به تامین هزینه های زندگی خانواده ی خود است وشرایط ازدواج ندارد . فاتح راه های زیادی را امتحان کرده تا پدر نازنین را قانع کند اما موفق نشده است . تا اینکه نازنین در آستانه ازدواج با یکی از اقوامش قرار می گیرد ، او که تاکنون رفتار بی طرفانه ای از خود نشان داده حالا با جدی شدن مساله ازدواجش قضیه را به گوش فاتح می رساند وفاتح نیز که حالا پی به عشق متقابل نازنین برده برای رسیدن به هدفش مصم تر از قبل می گردد. فاتح مشکلش را با دوستان نزدیکش که همراه او درپتروشیمی کار می کنند (آنها از کودکی همبازیان یکدیگر هستند) در میان می گذارد . دوستان او یاسر ، حمید وقاسم هر کدام نظری می دهند تا مشکل اورا حل کنند امابه نظر فاتح هیچ کدام از آنها چندان منطقی وعملی نیست . او به همین دلیل نسبت به زندگی دلسرد تر می شود.دوستانش که وضعیت اورا می بیند سعی می کنند به او نزدیک تر شده و ساعات بیشتری را با او سپری کنند وتنهایش نگذارند . در همین زمان سرقت مهمی در کارخانه صورت می گیرد وپای پلیس به آنجا باز می شود نوع سرقت نشان دهنده این است که سارقان چند نفر بوده اند وبا آشنایی از محیط کارگاه و با برنامه ریزی ، دست به دزدی از آن زده اند. خلوت کردن بیش از حد فاتح ودوستانش در چند وقت اخیر باعث می شود که انگشت اتهام به سوی آنها نشانه رود فاتح که پیش از این چندان به رسیدن به نازنین امیدوار نبود با چنین اتفاقی دیگر برایش مسلم می شود که در خانواده آنها جایگاهی نخواهد داشت اما باز سعی می کند خانواده نازنین از این مساله خبردار نشوند. فاتح ودوستانش به دلیل اینکه نمی توانند دلایل قانع کننده ای بیاورند واز آنجا که چندی پیش نیز یاسر با سرپرست کارگاه دعوا کرده ورابطه خوبی با او ندارد بازداشت می شوند تا در این مدت پلیس به جمع آوری مدارک کافی بپردازد . در بازداشتگاه علاوه بر آنها فردی هم به نام یاورحضور دارد . شب هنگام حمید ، که از کودکی مشکل قلبی دارد ، حالش بد می شود . بچه ها از دیدن حال بد او دست وپایشان را گم می کنند. اما یاوربا ترفندی هایی که بلد است کمک می کنند تا حال حمید بهتر شود واینگونه می گردد که رابطه ی بچه ها با یاور خوب می شود وسر صحبت را باهم باز می کنند . آنها تا صبح به گفتگو با یکدیگر می پردازند و یاور از آنها در مورد جرم و دلیل بازداشت شان می پرسد و آنها می گویند که اصلا جرمی مرتکب نشده اند. بچه ها نیز همین سئوال را از یاور می پرسند و او در پاسخ می گوید که "من مثل شما نمی ترسم ، من همه کارمی کنم اما ردپایی از خودم به جا نمی ذارم ، چون چیزی برعلیه من ندارند آزادم می کنند ." طولی نمی کشد که خبر آزادی یاوررا به او می دهند . یاور زمان رفتن شماره ای از خود به بچه ها می دهد که اگر کاری داشتند بتوانند با او تماس بگیرند. بالاخره دزدان اصلی پیدا و فاتح وبچه ها آزاد می شوند. اما یاسر که از این ماجرا بسیار برافروخته و ناراحت است به سراغ سرپرست کارگاه می رود و با او درگیر شده و همین امر موجب اخراج وی از کارخانه می گردد. حمید وقاسم هم به پشتیبانی از او کار را رها می کنند. موقعیت فاتح اما با آنها متفاوت است . چراکه او کمک خرج خانواده اش هم هست ، اما وقتی عکس العمل دوستانش را می بیند او هم کار را رها کرده و به آنها می پیوندد . دوستان دوباره دور هم جمع می شوند و به فکر پیدا کردن کار می افتند . چندین جا دنبال کار می روند اما راه به جایی نمی برند. در این بین ناگهان یاسر به فکر یاور می افتد و همگی تصمیم می گیرند به سراغ او بروند. وضعیت مالی و اشخاصی که یاور را دوره کرده اند گویای کارخلاف اوست . یاور برخورد خوبی با بچه ها می کند ، چرا که او نیز به نیروی تازه وارد نیاز دارد . او چند و چون کار را به بچه ها می گوید و اصول و قواعد را به آنها گوشزد می کند . کار او وارد کردن اجناس قاچاق از مرز بانه می باشد . دوستان پس از کش وقوس های فراوان بالاخره تصمیم می گیرند ، کار را بپذیرند . اما قاسم که زمان اعزام به خدمتش فرا رسیده ، برای رفتن به خدمت سربازی از آنها جدا می شود . دوستان همراه بادو تن دیگر ازنیروهای یاور به شهر مرزی بانه می روند ومحموله ی قاچاق را وارد شهر ارومیه می کنند. یاور بسیار تیز وباهوش است و برای جذب هر چه بیشتر بچه ها به کار ، در همان یکی دو ماموریت اول پول خوبی به آنها می دهد تا طمع پول مانع از دست کشیدن آنها از کار شود . فاتح پولش را برای خرید یک خودرو وانت سایپا هزینه می کند. مادر فاتح که تغیر ناگهانی اورا می بیند مشکوک شده و از او درباره ی کارش پرس و جو می کند . فاتح نیز تنها خاطر نشان می سازد که کار او به همراه دوستانش ، وارد کردن جنس از مرز است که کاری رایج در آن منطقه می باشد و خطری هم در آن نیست وسود خوبی هم دارد . اما نه تنها مادر بلکه خود بچه ها نیز نمی دانند که آن اجناس چه هستند . پس از اتمام دوران آموزشی قاسم ، او در یکی از پاسگاه های مرزی بانه به خدمت مشغول می شود . بچه ها آخر هفته ها ،دوباره چون گذشته ،دور هم جمع می شوند . گاه قاسم نیز در میان آنها حضور دارد . قاسم متوجه تغیر وضعیت مالی دوستانش شده است . او به دوستانش تذکر می دهد از مرکز استان رد یک گروه قاچاق را گرفته اند که کار آنها قاچاق اسلحه و مشروبات الکلی است و پلیس به شدت به دنبال آنها و به خصوص سرکرده ی گروه به نام یاور است . او از دوستانش درخواست می کند که اگر در حال همکاری با چنین گروهی هستند ، هر چه سریعتر کارشان رها کنند . اما دوستانش می گویند کار آنها ربطی با قاچاق اسلحه و مشروبات الکلی ندارند و با دقت و احتیاطی که آنها در کارشان دارند ، به دست پلیس نخواهند افتاد و به دلیل درآمد مناسب حاضر به ترک شغلشان نیستند . اما اکنون آنها از واقعیت کارشان مطلع گردیده اند ، چیزی که همواره یاور از آنها مخفی نگاه داشته بود . آنها همگی به سراغ یاور می روند و از او می پرسند که چرا هرگز به آنها نگفته بود که کارشان قاچاق اسلحه و مشروبات الکلی ست که شاید اگر این را گفته بود هرگز آنها چنین کاری را نمی پذیرفتند . اما دیگر خیلی دیر شده و آنها دیگر راهی ندارند جز ادامه ی همکاری با یاور . چرا که او در مقابل صحبت های بچه ها دال بر ترک گروه ، آنها را تهدید به مرگ خانواده هایشان می کند . دوستان تنها یک راه دارند . ادامه ی همکاری با یاور و مخفی نگاه داشتن این راز از قاسم . چرا که از بخت بد آنها قاسم هم جزو نیروی انتظامی است و هم در مرزی خدمت می کند که بچه ها در آن مرز کار می کنند . با بهتر شدن وضعیت مالی فاتح ، او یک بار دیگر مادرش را برای خواستگاری نازنین می فرستد واینبار پدر نازنین جواب مثبت می دهد. پدر نازنین در مورد کار فاتح سوال می کند . مادرش می گوید که در کار خرید فروش است ودرآمد خوبی دارد. دل بستگی این دو جوان بالا گرفته است و با اجازه پدر نازنین گاهی آنها یکدیگر را ملاقات می کنند . نازنین به کارو درآمد فاتح کمی مشکوک است اما به روی خود نمی آورد. روزی در یکی از قرارهایی که فاتح با دوستان خود گذاشته ، قاسم سراسیمه خود را به آنها می رساند وخبر دستگیری عده ای از قاچاقچیان را می دهد . او به دوستانش پیشنهاد می دهد که برای مدتی شهر را ترک کنند . اما بچه ها نمی توانند این کار را بکنند چرا که با یاور و دارو دسته ی او در می افتند و تهدیدی که او علیه خانواده های آنان به کار بسته است . بچه ها باهم تصمیم می گیرند رفاقت شان را با قاسم کم رنگ کرده واو را کنار بگذارند وطی جلسه که باهم دارند به دروغ به او می گویند دارند از این کار دست می کشند و می خواهند شهر را به مقصد تهران ترک کنند . قاسم از شنیدن این خبر خوشحال می شودوبه دوستانش می گوید بعد از اتمام خدمتش به آنها ملحق می شود. مدتی هست که بچه هااز قاسم خبری ندارند و اوضاع عادی است . تا اینکه پاسگاه مرزی در یک کمین نظامی در یکی از راه های قاچاق ، گروهی از قاچاقچیان را که توسط خبر چین لو رفته اند ، به محاصره در می آورد . درگیری بین قاچاقچیان و پلیس روی می دهد . فاتح ودوستانش هم در این درگیری و جزو گروه قاچاقچیان هستند . درگیری شدت می گیرد . چند تن از قاچاقیان کشته می شوند . قاسم هم جزو نیروهای پلیس است . او در یک لحظه از درگیری مقابل دوستانش ، فاتح وحمید، قرار می گیرد . قاسم که انتظار دیدن آنها را ندارد، بسیار غافلگیر می شود و به سختی چشم بر آنها می بندد و میان وظیفه و رفاقت ، دوستانش را برگزیده و از کنارشان می گذرد و تنها به آنها می گوید که این رسم رفاقت نیست . قاسم در حال رفتن است که یاسر از غفلت او استفاده کرده به او تیر اندازی می کند. امایاسر نمیداند که دوستش قاسم را هدف قرار داده ، چرا که قاسم در لباس پلیس و پشت به یاسر بوده است . فاتح که تمام این وقایع را مقابل چشمان خود دیده و از باور آن عاجز است ، می خواهد خود را به دوستش برساند و او را نجات دهد اما شدت درگیری بسیار زیاد است و او با دوستان دیگرش مجبور به فرار و ترک صحنه می شود . آن عملیات به پایان می رسد فاتح یکی از بهترین دوستان خود را ازدست داده است ، آنهم توسط دوست دیگرش . از سویی دیگر پدر نازنین پیغام می فرستد که برای ازدواج آنها مشکلی ندارد اما فاتح شهادت دوستش و عذادار بودن برای او را بهانه می کند . اما واقعیت حال روحی بسیار آشفته او است . فاتح از دست یاسر بسیار ناراحت است اما یاسر دلیلی برای خود دارد وحرف فاتح را نمی پذیرد و می گوید در آن درگیری ، برای حفظ جان دوستانش ،حمید وفاتح ، شلیک کرده و از وجود قاسم بی خبر بوده است . اوهمچنین تاکید می کند که می خواهد برای همیشه با یاور کارکند واز این کار دست نمی کشد . از طرف دیگر یاور دستور یک ماموریت جدید ، بزرگ و بسیار حساس را می دهد که طی آن باید محموله ای بسیار بزرگ وارد کشور شده و تحویل اشخاصی که از تهران برای خرید وتحویل آن می آیند ، گردد . یاور به بچه یاد آور می شود که باید حواسشان را بسیار جمع کنند چرا که کوچکترین اشتباه مساوی با مرگ آنها ست . در همان جلسه و در هنگام توضیحات یاور ، حال حمید ، که اینروزها به دلیل فشارهای روانی و عصبی بسیار وخیم تر گردیده بود ، دوباره بد می شود . یاور اجازه ی آمدن آمبولانس و یا حتی انتقال او را به بیمارستان نمی دهد چرا که می گوید شاید بدین ترتیب ردی از آنها در اختیار پلیس قرار گیرد . خود دوباره به سراغ حمید می آید و قصد دارد با ماساژ قلبی حال او را بهتر کند . اما بی فایده است . حال حمید هر لحظه بدتر و بدتر می گردد و فاتح در کمال ناباوری و اندوه مرگ تدریجی یکی دیگر از بهترین دوستانش را به نظاره نشسته است و هیچ کاری از دستش ساخته نیست . ایست قلبی حمید گویی فاتح را به پایان زندگیش رسانده است . فاتح چون دیوانه ها به هر دری می کوبد ، اما دیگر همه چیز تمام شده است. او یکی دیگر از دوستانش را نیز از دست داده است و همچنین زندگی خودش را . نفرت فاتح از یاور و دارو دسته اش و حتی دوستش یاسر اکنون به اوج رسیده است . از سوی دیگر ، نازنین وقتی آشفتگی بسیار فاتح را می بیند از او می خواهد تا مشکلش و دلیل اینهمه ناراحتی و آشفتگی را به او بگوید . اما فاتح نمی تواند و نباید چیزی بگوید . نازنین اصرار می کند وپای عشقشان را به میان می کشد اما فاتح در بزنگاه عشق و وظیفه مجبور است طبق وظیفه اش عمل کند . نازنین تصمیم می گیرد خود دست به کار شود تا از ماجرا سردر بیاورد . چندی بعد نازنین نامزد قاسم ،فرشته، را می بیند و از او می شنود که قاسم از سر دردودل به او گفته بود که دوستانش به کار قاچاق مشغولند و او برایشان خیلی نگران است . نازنین تمام حرف های فرشته را به فاتح می گوید و فاتح نیز که تنها به دنبال مفری برای گشودن عقده های درونی اش بوده ، حال که می بیند نازنین خود بخشی از ماجرا را می داند ، مجبور می شود همه قضایا را به او بگوید . نازنین با شنیدن جریان ، از فاتح تقاضا می کند دست از این کار بکشد وحتی به او می گوید اگر این کار نکند دیگر نازنینی هم وجود ندارد . فاتح می گوید دیگر راه پس ندارد و خطرناک بودن گروه یاور را خاطر نشان می سازد . او حتی به نازنین یادآوری می کند که اگر مجبور شده وارد این راه شود تنها به خاطرعلاقه اش به نازنین و سختگیرهای پدر او بوده است . نازنین می گوید که الان بهترین زمان همکاری با پلیس است . چرا که بدین ترتیب هم می تواند از شر گروه یاور رها شود وهم اگر با پلیس همکاری کند قانون در جرمش تخفیف خواهد داد . او اضافه می کند که اگر فاتح چنین کند تا هر چند سال هم طول بکشد به پایش می نشیند . فاتح ساعتی را باخود کلنجار می رود . صحنه ی شهادت قاسم و مرگ حمید مدام پیش روی اوست ولی از طرف دیگر وسوسه ی پولهای که بدستش می رسید نیز او را رها نمی کند . همه ی حوادث گذشته زنجیر وار از ذهش عبور می کنند و از همه بدتر عشق به نازنین قلبش را چنگ می زند . تردید او حتی پای یاسر و خیانتش به او را نیز به میان می کشد . در نهایت فاتح تصمیم خود را می گیرد که با پلیس همکاری کند . از آنجا که قرار بر جابه جایی محموله ای بزرگ است و این امکان هست که در طول کار ، هر آن تغیر مسیر صورت گیرد ، پلیس رد یابی را به پاشنه کفش فاتح نصب میکند وقرار براین می شود که هنگامیکه همه اعضای باند قاچاق دور هم جمع شدند ، فاتح از طریق تلفن همراه ، پیامی را به مرکز پلیس ارسال کند . اما یاور زرنگتر از این حرفهاست و همان ابتدای کار تلفن های همراه تمام گروه را می گیرد تا خطایی از کسی سر نزند. دست فاتح از انجام آن کار کوتاه می ماند و یاور گوشی ها را به داخل ماشین خود می برد . پس از چند دقیقه پیامی از نازنین به گوشی فاتح می رسد یاور که می داند نازنین نامزد فاتح است وقتی اسم او را می بیند ، پیام را می خواند. نازنین در آن پیام از فاتح پرسیده که آیا شب برای مشخص کردن زمان عقد به خانه آنها می آید یا خیر. یاور وقتی خیالش بابت آن پیام راحت می شود ، گوشی را به فاتح می دهد تا جواب نامزد خودرا بدهد . فاتح هم از این فرصت استفاده کرده و پیام خود را به گوشی نازنین که دست پلیس است می فرستد. سر بزنگها پلیس وارد عمل می شود وبعد از درگیری که بین پلیس وقاچاقچیان به وجود می آید ،چند نفر ازقاچاقچیان کشته ویا زخمی می شوند . پلیس تعداد زیادی از قاچاقچیان از جمله فاتح را دستگیر می کند . و تنی چند از قاچاقچیان که یاسر هم جزیی از آنهاست می گریزند و پلیس به تعقیب آنها می رود . تصویر پایانی تصویری است که نازنین را در انتظار فاتح در اتاق ملاقات زندان نشان می دهد . فاتح وارد می شود و با نازنین صبحت می کند ونازنین خبر خوبی به فاتح می دهد که قانون تخفیف ویژه ای در جرم او داده است و او بالاخره بعد از مدت کوتاهی از زندان آزاد خواهد شد .
پایان
نویسندگان طرح: صادق جعفرزاده – سیمین غلامی ـ ارش عباسی
ابراهیم علوی مردی است 38 ساله که درروستایی به کار کشاورزی مشغول می باشد . ابراهیم دختر7ساله ای بنام روناک دارد که به بیماری سردردهای مزمن مبتلاست. روناک از نوزادی از این بیماری رنج می برد. ابراهیم دخترش را برای درمان به چند دکترمغزواعصاب برده اما کودک سلامتی خود را به دست نیاورده است . در واقع تشخیص پزشکان براینکه او به بیماری میگرن مبتلااست ده درصد می باشد . روناک وقتی سردردمی گیرد در ذهن خود تصاویری از خانم جوانی درحال تصادف یا تصویرهای مربوط به آن را می بیند واین عامل باعث شدت سردردش می شود احساس روناک به آن خانم به حدی نزدیک است که از رنج وعذاب او ، روناک هم رنج می کشد. دکتر صادقی روناک را برای درمان به تهران پیش دکتر کمال مهران که متخصص مغز وعصاب است می فرستد و از قبل با دکتر هماهنگی می کند. ابراهیم در ماه مهر به همراه دخترش به تهران می آیند وچون آشنایی کامل به تهران ندارد تاکسی رادربست می گیرد تا راحت وبه موقع به مطب دکتر برسد. روناک درطول مسیر بعضی جاها برایش آشنا هستند . او تصویری از آن خانم را می بیند انگار که قبلا آنجابوده است . خاطره هایی از ذهنش عبور می کند و باعث سردردش می شود. ابراهیم آدرس مورد نظر را برای راننده می خواند . روناک می گوید که بابا من اون دکتری که می گویی را می شناسم ولی پدرش می گوید که اشتباه می کند چون تا حالا پیش این دکتر نیامده اند . روناک اسم و آدرس برایش آشناست . تاکسی آنها به سر خیابان می رسد . از آنجا که خیابان یک طرفه است آنها از ماشین پیاده می شوند . باز سردردی به سراغ روناک می آید وتصویری از همان خانم به همراه پسربچه ای را می بیند وبه دنبال آنها به طرف مطب دکتر می رود . روناک احساس می کند که آن خانم اورا به مطب هدایت می کند .ابراهیم متوجه روناک می شود که جلوی در مطب ایستاده است از این کار روناک تعجب می کند چون هر دو آنها برای اولین بار است که به اینجا می آیند. وارد مطب دکتر می شوند . روناک سردردش بیشتر می شود و از درد فریاد می زند وتصویرهای از آن زن در داخل همان مطب احساس می کند : پسر بچه ای که در حال بازی با اکواریوم داخل مطب است باعث می شود که شیشه اکواریوم بشکند. آن زن به طرف پسرش می دود وفریاد می زند . روناک هم همزمان با او فریاد می زند و ناخوداگاه اسمی بنام دانیال را صدا می کند . به صدای روناک دکتر از اتاق کارش بیرون می آید. وقتی روناک به حالت عادی برمی گردد به اکواریوم کنار میز منشی نگاه می کند که شیشه ی آن شکسته و آن را با چسب چسبانده اند.رفتار روناک ذهن دکتر را مشغول می کند. دکتر از روناک می پرسد که دانیال کیست که اسمش را صدا می زدی روناک جریان را برای دکتر توضیع می دهدمی گوید که دست دانیال را شیشه برید.نگاه دکتر و روناک به هم گره می خورد گویی سالهاست که همدیگر را می شناسند . دکتر به فکر فرو می رود که جریان 8 سال پیش به ذهنش می آید که پسر خانم رویا صفری منشی دکتر یک بار در مطب اکواریوم را شکسته ودستش را شیشه اکواریوم بریده بود واسم پسر او هم دانیال بوده است . ابراهیم به دکتر در مورد روناک می گوید که همیشه در این ماه (مهر ماه ) سردردش شروع می شود واز شدت سردرد اسم افرادی را به زبان می آورد . او اضافه می کند که از وقتی وارد تهران شده اند ، حالات عجیب و سردردهای روناک بیشتر شده است . او در مورد نحوه ی پیدا کردن درب مطب دکتر توسط روناک بدون حتی کوچکترین نگاهی به آدرس نیز سخن می گوید و اینکه روناک گفته دکتر را می شناسد . دکتر کمال از ابراهیم می پرسد که آیا نامهایی که روناک به هنگام سردرد به زبان می آورد در اقوام تان هستند. ابراهیم می گوید که نه ما در فامیل چنین اسم هایی را نداریم. او می گوید روناک بیشتر نام دانیال به زبان می اورد . دکتر مهران می پرسد که شدت و اوج سردرد های روناک چه زمان هایی است. ابراهیم می گویدهمیشه ماه مهرشروع می شود وتایک ماه طول می کشد دراین یک ماه ازشدت سردرد هذیان میگوید و ازتصادف حرف می زند ماهم از حرف ورفتارش سردر نمی آوریم. دکتر برای درمان وپی بردن به مریضی روناک با دکتر کورش صدر که روانپزشک به نامی است ، موضوع را در میان می گذارد . دکتر کمال می گوید اسم فردی که روناک به زبان می آورد واز تصادفی که از آن حرف حرف می زند او را بسیار گیج کرده است ، چرا که منشی او نیز که صاحب پسری به نام دانیال بوده ، حدود7سال پیش در سانحه تصادف جان خود را از دست داده است. از قضا آن منشی نیز به بیماری میگرن مبتلا بوده است. با کمک دکتر صدر روناک را برای مدتی به بیمارستانی که در آن مشغول به کار است می برند وتحت درمان وزیر نظر دکتر صدر می گذارند دکتر صدر وقتی از موضوع زمان سردرد روناک باخبر می شود وبا تحقیقاتی که انجام می دهد پی به آن می برد که روز تصادف و زمانی که رویا در بیمارستان بوده وروزفوتش با روز تولد روناک یکی می باشد . و اتفاقا در همان ماه هم هست که سردردهای روناک شروع می شود ودر روز تولدش شدت می گیرد. دکتر صدر وقتی از روناک می پرسد که زنی که در سردرد خود تصویر می کند ایا همان زنی است که در تصادف هم می بیند روناک می گوید که تمام تصویرهای که می بیند همان زن به همراه پسر بچه ای بنام دانیال است . او اضافه می کند که صحنه ی تصادف را در دوراهی خیابانی می بیند که رویابا کیف دستی که از فروشگاه خرید کرده به طرف ماشین خود می رود. ماشین مشکی رنگی از دور با سرعت بهش نزدیک می شود واورا زیر می گیردوراننده فرا می کند که این صحنه درست همان صحنه تصادفی بود که7سال پیش برای منشی دکتر اتفاق افتاده است . دکتر صدر از دکترمهران آدرس ومحل کار شوهر رویا صفری را می گیرد. منصور زارع شوهر رویا در داروخانه ای واقع در ناصر خسرو به کار دارو سازی مشغول است .دکتر به آن محل مراجعه می کند واز دکتر داروخانه می شنود که منصور بعد از فوت همسرش از کارش کناره گیری کرده است. باکمک دکتر مهران به سراغ مادر رویا می روند واز ایشان می شنوند که رویا با منصور برسر یک سری مسائل باهم درگیری داشتند وعلت این درگیری معلوم نبود ورویا برای مدتی خانه شوهرش را ترک کرده بود و علت این کار خود را نیز به کسی نمی گفت. مادر رویا اضافه می کند که از زمان فوت رویا منصور را ندیده و او را در مرگ رویا مقصر می داند . چرا که ماشینی که با رویا تصادف کرده بود ، فرار کرد ومنصور هم پی گیر این حادثه نشد وبعد از مدت کوتاهی ازدواج مجدد کرد . وقتی هم که سالگرد رویا تمام شد پسرش را با خود برد . او حتی یکبار هم دانیال را به دیدن مادربزرگش نبرده است و بدین ترتیب آنها هیچ اطلاعی از یکدیگر ندارند . دکتر پس از شنیدن این حرف ها ذهنش درگیر این موضوع می شود و رازی را در سردردهای روناک احساس می کند . او با برادر خانم خود سرگرد انصاری که دراداره اگاهی خدمت می کند ، موضوع را در میان می گذارد. با کمک سرگرد پرونده رویاصفری از بایگانی بیرون کشیده می شود . در پرونده درمورد تصادف از کسی شکایتی نشده وپرونده بسته شده است. دکترصدر به جریان درگیری منصور با رویا و اینکه رویا مدتی پیش از تصادف منصور را ترک ودرست بعد از فوت رویا ، منصور هم از کارش کناره گیری کرده است ، مشکوک می شود. تنها کسی که می تواند کمکی به دکتر وسرگرد بکند روناک است . دکتر صدر احساس می کند که روناک همان رویاست که دوباره متولد شده چون زمان مرگ وروز به دنیا آمدن هر دو یکی است . دکتر می گوید که زمان تصادف رویا نزدیک است .پس روناک صدرصد آن روز را به خاطر خواهد آورد ومی تواند در مورد ماشین یا شماره وشخص راننده نیز چیزهایی به خاطر بیاورد. درجلسه ای که در مورد مریضی روناک می گذارند به پیشنهاد دکتر مهران روناک را به محله ای که رویا زندگی می کرد می برند تا عکس العمل روناک را دریابند . درست از هنگامی که روناک و پزشکان وارد کوچه می شوند روناک سردرد می گیرد . اوناخواسته به طرف در خانه ای که رویا در آن زندگی می کرد می رود . رفتار روناک هردو دکتر را گیج کرده است. دکترهابرای اینکه قدرت شناخت روناک را محک بزنند ،یکی از اقوام رویارا نزدروناک می آورند . بعد از رفتن او ، دکتر صدر درباره ی آن شخص از روناک می پرسد و روناک مشخصات کامل او را به دکتر می دهد که دقیقا درست است . بارفتار های این گونه ی روناک دکتر پی می برد که روناک خیلی نگران دانیال است وامکان دارد جان آن پسربچه درخطر باشد . باکمک سرگرد انصاری آدرسی از منصور به دست می آید وبه محل مورد نظر می روند . اما صاحب خانه می گوید که چند سالی است که این خانه را از منصور خریده است و خبری از او ندارد. روز تصادف رویا فرا می رسد . روناک حال خوبی ندارد . در آن روز از شدت سردرد دیوانه وار فریاد می زند. دکتر صدر ومهران هردو در همان روز بالای سر روناک هستند بعد از یک ساعت سردرد شدید روناک بخواب می رود . دکتر بعد از بیدار شدن روناک از او می پرسد که آیا کسی را که پشت فرمان دیده ، می شناسد یا براش آشناست . روناک می گوید خانم جوانی را پشت فرمان دیده که بعد ازتصادف نیز اورا کنار رویا دیده است. او می گوید که تا کنون آن زن را ندیده بوده است . با کمک سرگرد وتحقیقاتی که بچه های اگاهی انجام می دهند ردپایی از منصور پیدا می شود و منزل اورا در بالای شهر پیدا می کنند وبا شناسایی او پی می برند که منصور در کار قاچاق قرص های روان گردان است . پلیس بالاخره موفق می شود اورا دستگیر کند . وقتی سراغ دانیال را از منصور می گیرند متوجه می شوند که دانیال سخت به مواد مخدر روی آورده است واز خانه پدر فراری شده ودر کنار خیابان کارتن خواب شده است. روناک را برای دیدن منصور می برند . روناک از دیدن منصور به شدت سردرد می گیرد تا حدی که از هوش می رود و اورا به بیمارستان می برند . وقتی به هوش می آید می گوید خانمی که رویا رازیر گرفته همان همسرمنصور (فرخناز) است . سرگرد دستور دستگیری فرحناز راهم صادر می کند ودر باز جویی که بعمل می آید پی می برند منصور وفرحناز که باهم در داروخانه همکار بوده اند و همان جا نیز باهم آشنا شده اند ،تصمیم به راه انداختن لابراتوارقرص های روان گردان می کنند . رویا از این موضوع با خبرشده وبه شدت با منصور مخالفت می کند وحتی منصور را تهدید می کند که اگر این کار را انجام دهند از او جدا شده و به پلیس خواهد گفت . چون منصور وفرحناز رویا را مانع کارخود می بیند. نقشه قتل اورا طراحی می کنند وحتی ماشینی که با رویا تصادف کرده بود نیز دزدی بوده و بعد از تصادف آن ماشین را در خیابان رها می کنند . با تحقیقاتی که دکتر وسرگرد برای پیدا کردن دانیال انجام می دهند اورا از طریق یکی از مواد فروشان محله که سرگرد دستگیرش کرده در خرابه ای کنار شهر پیدا می کنند . او حال مساعدی ندارد ودر حال مرگ است . دانیال را به بیمارستان می رسانند او را بستری می کنند . بعد از مدتی حال او بهتر می شود واورا نزد مادربزرگش برمی گرداند .حال روناک هم بهتر می شود ودیگر سردردی در کارنیست وگذشته را فراموش می کند وبا پدرش به روستای خود باز می گردد. پایان :خرداد 89 نویسنده طرح : صادق جعفرزاده
درآسمان چه خبراست درمیان کره ات وکهکشانها سرزمینی وجود دارد که عده ای افراد ناشناخته با چهره های زیبا که شباهتی به فرشته ها دارندزندگی می کنند عده ای هستندکه به دلال های بین ان سرزمین با کره خاکی معروفند حفره ای وجود دارد که به کره خاکی یعنی به زمین ما منتهی می شود این دلال ها بعضی از افراد سرزمین خود رابه زور از داخل ان حفره به زمین می فرستند انها میل امدن به زمین مارا ندارند وقتی داخل ان حفره می شوند با گریه ان مسافت بین اسمان تازمین را طی می کنند چون زمین را دوست ندارند واز اسمان باخبر هستند وقتی به زمین می رسند دراتاق زایمان از مادر متولد می شوند وجاذبه زمین مغز انها را شستشو می دهد تاازگذشته خود خبری نداشته باشند ودر خودش نگاه می دارد پرورش می دهد انجوری که خودش دوست دارد . فردی ازان سرزمین به کره خاکی می اید .بدون واسطه که جاذبه زمین در اواثری نمی کند اوبسیار باهوش زیبا و از همه چیز اگاه است در میان مردم به همه جا سرک می کشد. از رفتار وحرکتهای بعضی ها خسته می شود می خواهد با انها ارتباط برقرار کند. تا به طریقی بگوید که دارند اشتباه می کنند بافرد شروری درگیرشده کارش از طریق پلیس به دادگاه کشیده می شود. محیط دادگاه اورا بدتر عصبی می کند وقتی قاضی پرونده از اوعلت این حرکات ورفتار را می پرسد اوخودش را از زمین نمی داند ورفتار زمینی ها را زشت وناپسند می پندارد قاضی او را مریض خطاب می کند و می گوید باید به روانپزشک مراجعه کند. او از رفتار قاضی عصبانی شده و محیط دادگاه را به هم می زند.مرد فضایی را دستگیر وحکم باز داشت اورا صادر کرده وروانه زندان می کنند. در زندان گوشیه گیراست با کسی کاری ندارد یکی از زندانبان بااورابطه دوستی برقرار می کند مرد فضای بادیگر زندانیان رابطه ای ندارد. غذا و نوشیدنی هم نمی خورد تا اینکه خبرنگاری جهت تهیه خبری به زندان می رود، درهنگام تهیه خبر به او بر خورد می کنداز رفتار وکردار او متعجب می شود می خواهد تا به هر طریقی که شده باهاش ارتباط برقرار کند با کمک زندانبان بااو راتباط دوستی را برقرار می کند او در مورد فضا واسمان حرف می زند خبرنگار به او قول کمک می دهد واین قضیه را با یکی از دوستانش بنام دکترکوروش که روانپزشک بنامی است در میان می گذارد. دکترکوروش مرد فضایی را مورد درمان قرار می دهد .حتی از قفسه سینه عکس برداری می کند عکسی که از سینه مرد فضای گرفته شده عجیب به نظر می ا ید در ان از قلب خبری نیست سینه اوپر از ستاره وکهکشان است دکتر به خبر نگار می گوید که در مورداین موضوع با کسی صحبت نکند واین راز پنهان بماند یک روز تعطیلی که بعضی از زندانیان مرخصی می گیرند زندانبان که خود به مرخصی می رود برای مرد فضایی که باهاش دوست است مرخصی می گیرد اورا به دهکده خودش می برد نزدیک دهکده کوه بلندی وجود دارد مرد فضایی از دوستش می خواهد تا باهم به بالای ان قله بروند وقتی به بالای قله می رسند او می خواهد خودش را از بالابه زمین پرت کند زندانبان می گوید که اگر این کارا بکند میمردجوابی که از مرد فضایی می شنود این است اگر این کاررا نکند جاذبه زمین ولش نخواهد کرد این زمین شماها را پروش می دهد وبعد خوراک خاک می کند خودش را پرت می کند در میان هوا وزمین به حالت معلق می ماند بعد از چند ثانیه به حالت شهاب سنگ نوری می شود وبه طرف اسمان می رود وناپدید می شود. زندانبان جریان را به ریس اش می گوید. اما ریس حرف اورا قبول نمی کند وازدستش شاکی می شود زندانبان را بازداشت می کند تاروز دادگاه قاضی اورا به جرم فرای دادن زندانی محکوم می کند وبرایش حکم صادر می کند خبرنگار ودکتر از این موضوع با خبر می شوند وخودشان را به قاضی می رسانند تا مانع این حکم شوند اماقاضی قبول نمی کند دکتر عکسی را که از قفسه سینه اوگرفته را به همراه دارد ان را به قاضی نشان می دهد وثابت می کند که اون فرد زمینی نبوده وقاضی مدراک دکتررا قبول می کند وزندانبان را ازاد می کند. پایان .خرداد ماه87 نویسنده طرح : صادق جعفرزاده
2- هر احمقی از نظر خود به اندازه ی زیرک وباهوش است .
3- هر زندگی خوشی خاص خودرا دارد وهر خوشی قانون خاص خود را .
4- هر ماهی یی توقق دارد نهنگ شود .
5- هر انسانی اشتباه های خودش را دارد .
6- هر انسانی معمار اینده خودش است .
7- همه می پندارند باری که بردوش انهاست سنگین تر از بقیه است .
8- هر بیماری پس از معالجه پزشک خواهد شد .
9- هر رفتنی با بازگشتی همراه است .
10- هر قانونی استثنایی نیز دارد .
11- بهترین راه اموختن همه چیز تجربه کردن ان است .تجربه مادر دانش است .
12-کمال وزیبایی بدون ان که نیازی به تعریف داشته باشد عیان وهویداست .
13- برای رسیدن به خردمندی ناگزیر باید اشتباه کرد وتجربه کسب نمود .
14- رعایت عدالت وانصاف بهترین راه جلو گیری از بروز اختلاف است .
15- پارسا و وارسته باش تا شاد باشی .
16- اگر می خواهی با انسان های شریف دم خور شوی خودت شریف ومحترم باش.
17- پشت سر یک مرد توانا مردان توانایی دیگری ایستاده اند .
18- انچه را در ذهن داری به سوی خود جلب می کنی پس ترس و وحشت از خطر را از خود دور کن .
19- فقرا هرگز ورشکسته نمی شوند .
20- در جوانی پیر باش تا در پیری جوان بمانی .
21- در مقابل یک سگ ارام واب بی تلاطم همواره اماده ی دفاع از خود باش .
22- در انتخاب دوست عجله نکن ودر عوض کردن دوست بیشتر از ان تامل کن .
23- ده بار پرسیدن بهتر از یک بار گم شدن است .
24- ایمنی ،از تاسف خوردن بهتر است .
25- وجدان مانند هزار شاهد است .
26- با ریزش مداوم قطرات ،صخره هم فرو خواهد شکست .
27- یک دوست راستین را با هر دو دستت بگیر .
28-صداقت بهترین سیاست است .
29- او که می خواهد زیاد بپرد ابتدا باید مسافت زیادی را بدود .
30- کسی که بی وقفه صحبت می کند حروف هایش یاوه ومهمل خواهد بود .
31- او که بعد از همه می خندد از همه بهتر می خندد .
32- کسی که به پدر ومادر خود احترام کند هر گز نخواهد مرد .
33- او که با عصبانیت به پا می خیزد با باخت وزیان خواهد نشست .
34- کسی که به درخت نزدیک می شود سایه خوبی نیزخواهد یافت .
35- ان کس که سلامتی دارد امید دارد وهرکس که امید داشته باشد همه چیز دارد .
دوستان عزیزم من این نوشته ها را در وبلاگم قرار می دهم می دونم همه شما استادهستید واین مطالب را بهتر ازمن می دانید اما دوست دارم یاد اوری شود .
ما جهان را نمی توانیم تغییر دهیم اما می توانیم با اصلاح خود کمک بزرگی به جامعه خود وجهانی که دران زندگی می کنیم باشیم همه را دوست بدارم با همه مهربان باشیم تا وجود خدا را دردلمان لمس کنیم.
برای همه دوستانم ارزوی موفقعیت دارم خاک پای شما..